کد خبر 302419
۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۲۸

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید

مادر شهید صالح مقدم می‌گوید: گفت می‌روم و برمی‌گردم اما رفتنش، آغاز دلتنگی بی‌پایان ما شد.

به گزارش حیات به نقل از مهر،‌ فاطمه دقاق‌نژاد: در استان خوزستان، آنجا که گرمای خاک با غیرت مردمانش درآمیخته است، خانه‌هایی هستند که از پس دیوارهای ساده‌شان، روایت‌هایی بزرگ سر برمی‌آورد؛ روایت مردانی که امنیت را نه یک واژه بلکه عهدی برای پاسداری از آرامش مردم دانستند.

شهر کوت‌عبدالله در میان رفت‌وآمدهای روزمره، کوچه‌هایی دارد که نام شهیدان را در حافظه خود حفظ کرده‌اند. خانه شهید حاج صالح مقدم نیز یکی از همین خانه‌هاست؛ خانه‌ای که سکوتش از دلتنگی مادر حکایت دارد، قاب‌های روی دیوارش از جوانی می‌گوید که دل در گرو خانواده، مردم و مرزهای وطن داشت.

در این خانه، شهادت آغاز روایتی از صبر، ایثار، مسئولیت‌پذیری است. روایت فرزندی که برای پدر بیمار خویش تکیه‌گاه بود، برای مادر مایه آرامش، برای همسر پناهی مهربان، برای فرزندان چراغ خانه و برای مردم گره‌گشایی بی‌ادعا؛ فرزندی که رفت تا نامش در خاطره این سرزمین ماندگار شود.

مادر شهید با لهجه شیرین عربی به استقبال آمد. آغوش گرم او اگرچه به رسم مهمان‌نوازی گشوده بود اما از پس آن، قلبی شکسته پیدا بود؛ قلب مادری که هنوز هر صدای در را با امید بازگشت فرزندش می‌شنود. گفتگو آغاز شد؛ گفتگویی که در هر جمله آن، نام صالح با اشک، افتخار، خاطره، دلتنگی گره خورده بود.

نامی که در خانه هاشم بود

مادر شهید صالح مقدم، در حالی که قاب عکس فرزندش را نگاه می‌کرد، گفت: چهار دختر دارم، ۶ پسر. حاج صالح فرزند پنجم من بود. زمان تولدش مصادف با پایان جنگ ایران و عراق بود. پدرش گفت قدمش خیر است؛ به همین دلیل نامش را صالح گذاشتیم.

وی ادامه داد: اما دل من نام هاشم را می‌خواست مثل طایفه پیامبر یعنی بنی هاشم. دلم می‌خواست پسرم هم هاشم نام داشته باشد تا مانند آنان بزرگوار باشد. به همین علت در خانه همه او را هاشم صدا می‌زدیم اما در شناسنامه نامش صالح ماند.

مادر شهید با لبخندی آمیخته به اشک از روزهای جوانی فرزندش یاد کرد: روزی برای انجام مراحل استخدامی رفت. پدرش به او گفت این کار خطرناک است، صالح نرو. او با وجود احترام فراوانی که برای پدرش قائل بود، گفت من به این کار علاقه دارم از هیچ چیز هم نمی‌ترسم. حاج صالح واقعاً شیرپسر بود؛ دل بزرگی داشت، ترسی در وجودش نبود.

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید

وی گفت: از همان سال‌ها می‌دانستم روحیه‌اش با خیلی‌ها فرق دارد. هر وقت چیزی را درست می‌دانست، با تمام توان برایش می‌ایستاد. اهل نمایش نبود، اهل حرف‌های بزرگ هم نبود اما وقتی پای مسئولیت می‌رسید، همه وجودش را می‌گذاشت.

پسری که تکیه‌گاه خانه بود

مادر شهید مقدم، خاطرات زندگی روزمره فرزندش را یکی پس از دیگری مرور کرد؛ خاطراتی که نشان می‌داد حاج صالح، پیش از آنکه فرزند یک خانواده باشد، تکیه‌گاه خانه محسوب می‌شد.

وی گفت: صالح در طبقه بالای خانه زندگی می‌کرد اما اول کارش این بود که پایین بیاید، سلام کند، دست پدرش را ببوسد، دست مرا ببوسد، بعد به خانه خودش برود. هیچ وقت کنار ما نمی‌نشست؛ همیشه روبه‌رویمان می‌نشست. می‌گفت دوست دارم چهره به چهره باشیم، ساعت‌ها نگاهتان کنم.

مادر شهید افزود: بعد از آن، شروع می‌کرد گزارش کارهایش را به پدرش می‌داد. می‌گفت فلانی بیمار است، برویم عیادتش. می‌گفت فلان شخص وضع مالی خوبی ندارد، باید کمکش کنیم. همه امور ما دست او بود. اگر مشکلی پیش می‌آمد، قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، خودش متوجه می‌شد.

وی با اشاره به علاقه عمیق شهید به پدرش گفت: پدرش بیمار است، سخت غذا می‌خورد اما قلق پدرش دست حاج صالح بود. می‌آمد، شوخی می‌کرد، سر به سر پدرش می‌گذاشت تا شاید یک لقمه غذا بخورد. می‌گفت هر غذایی دوست داری برایت تهیه می‌کنم. تا داروهای پدرش را نمی‌داد، خیال خودش راحت نمی‌شد.

مادر شهید مقدم ادامه داد: پدرش به او گفته بود خانه‌ات را نزدیک مدرسه بچه‌هایت بخر تا هزینه سرویس ندهی اما قبول نمی‌کرد. می‌گفت من از پیش شما تکان نمی‌خورم. چون می‌دانست پدرش بیمار است، دلش نمی‌آمد ما را تنها بگذارد.

وی با بغضی که مجال ادامه سخن را از او می‌گرفت، گفت: پدرش همیشه می‌گوید ای‌کاش من می‌مردم اما حاج صالح می‌ماند. داغ فرزند برای پدر سخت است اما برای پدری که پسرش تکیه‌گاه او بوده، سخت‌تر هم می‌شود.

گره‌گشایی از کار مردم

در روایت مادر، حاج صالح تنها پناه خانواده نبود. او برای مردم اطرافش نیز دستی گشاده و قلبی مهربان داشت. مادر شهید در این باره گفت: هر وقت کسی مشکلی داشت، صالح هیچ وقت نمی‌گفت خودم را درگیر نمی‌کنم. خودش را به آب و آتش می‌زد تا در حد توانش گره‌ای باز کند.

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید

وی افزود: اگر کسی نیاز مالی داشت، با پدرش مطرح می‌کرد. می‌گفت فلانی کمک می‌خواهد. اگر کاری از دست خودش برمی‌آمد، با دل و جان، توان مالی خودش پای کار می‌ایستاد. برایش فرقی نداشت چه کسی باشد. اگر می‌دید انسانی گرفتار است، آرام نمی‌گرفت.

مادر شهید مقدم گفت: گاهی می‌گفتم «صالح، تو هم زندگی داری، زن داری، بچه داری، چرا این‌قدر خودت را خسته می‌کنی؟» جواب می‌داد اگر از دستم کاری برمی‌آید، چرا انجام ندهم؟ این حرفش همیشه در ذهنم مانده است.

این روحیه خدمت از او چهره‌ای ساخته بود که خانواده در فقدانش تنها یک فرزند را از دست نداده‌اند؛ آنان همراهی دلسوز، مدیری برای امور خانه، پدری مهربان برای فرزندان و فرزندی وفادار برای پدر و مادر را از دست داده‌اند.

از آرزوی شهادت تا شب قدر

مادر شهید صالح مقدم گفت: هر وقت یکی از دوستان مرزبانش به شهادت می‌رسید، حاج صالح خیلی حسرت می‌خورد. انگار خودش را برای چنین روزی آماده کرده بود. با خنده و شوخی از شهادت حرف می‌زد اما من طاقت شنیدن این حرف‌ها را نداشتم.

وی افزود: خواهرهایش گاهی به او می‌خندیدند و سر به سرش می‌گذاشتند اما من همین که حرف شهادت را می‌شنیدم، گریه‌ام می‌گرفت. می‌گفت من شهید می‌شوم، تو مادر شهید می‌شوی.

مادر شهید با چشمانی اشک‌بار ادامه داد: هر بار این حرف‌ها را می‌زد، می‌گفتم «صالح مادر، حرف شهادت نزن» دست خودم نبود، نمی‌توانستم تحمل کنم. در نگاه من، صالح با دیگر خواهرها و برادرهایش فرق داشت. او می‌دانست پدرش بیمار است، به همین دلیل پیش پدرش از شهادت حرفی نمی‌زد اما انگار مرا برای آن روزها آماده می‌کرد.

وی گفت: خدا را شکر می‌کنم که به آرزویش رسید، سعادتمند شد اما دل مادر با این داغ چه کند؟

مادر شهید مقدم در ادامه به آخرین روزهای حضور فرزندش در خانه اشاره کرد: در جنگ رمضان و در جنگ ۱۲ ‌روزه، هرچه می‌گفتیم نرو، قبول نمی‌کرد. می‌گفت «باید بروم، پای وطن و ناموسمان در میان است». صالح خیلی نترس بود.

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید

وی افزود: شب بیست‌ویکم رمضان و شب قدر، دو روز پیش از شهادتش، همه خانواده دور هم جمع بودیم. حاج صالح گفت «من شهید می‌شوم» ما اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم که این حرف، این‌قدر زود به حقیقت تبدیل شود.

وداعی که ناتمام ماند

سخت‌ترین بخش روایت مادر، خاطره آخرین دیدار بود؛ دیداری که در آن، حاج صالح از خانه خارج شد اما دیگر بازنگشت. مادر شهید گفت: همیشه موقع رفتن خداحافظی می‌کرد، دست‌بوسی می‌کرد. دلم می‌سوزد که آن روز خداحافظی نکردیم، بدرقه‌اش نکردم. گفت می‌روم، برمی‌گردم، شما را به سالگرد زن‌دایی می‌برم اما دیگر نیامد.

وی ادامه داد: لحظه وداع فقط از او حلالیت خواستم. گفتم شیرم حلالت باشد صالح، از فرزندی برای ما کم نگذاشتی. کاش همان لحظه بیشتر نگاهش می‌کردم، بیشتر در آغوشش می‌گرفتم. آدم نمی‌داند کدام نگاه، آخرین نگاه است.

مادر شهید مقدم با گریه گفت: نگذاشتند برای آخرین بار چهره حاج صالح را ببینم. گفتند اذیت می‌شوی. مادر، دل سوخته است؛ از غم فراق حاج صالح نه خداحافظی کردیم نه صورتش را برای آخرین بار بوسیدم. این آخرین دیدار ندیده، مرا خواهد کشت.

مادر شهید ادامه داد: کوچک‌ترین فرزندم بود اما کار خواهرها و برادرهایش را خودش انجام می‌داد. تمام حسرت من در دنیا این است که با حاج صالح خداحافظی نکردم. وقتی مقرشان را زدند، همان لحظه دلم بی‌قرار شد. همه به من امید می‌دادند که صالح زنده است اما من می‌دانستم دیگر رفته است.

داغی که با افتخار همراه است

فراق فرزند، واژه‌ای نیست که بتوان با چند جمله آن را توصیف کرد. مادری که سال‌ها با صدای قدم‌های فرزندش آرام گرفته با مهربانی‌های او دلگرم شده با حضورش خانه را استوار دیده است و پس از رفتنش با خلأیی روبه‌رو می‌شود که هیچ چیز جای آن را پر نمی‌کند.

اما خانه شهید صالح مقدم در کنار اندوهی عمیق و سرشار از عزت است. مادر شهید هر چند از حسرت وداع ناتمام می‌گوید اما در پس تمام اشک‌هایش، رضایت از تقدیر الهی و افتخار به راه فرزندش دیده می‌شود. این همان صبری است که خانواده‌های شهدا را به ستون‌های استوار جامعه تبدیل کرده است؛ صبری که از دل رنج می‌روید اما به روشنی، امید و عزت ختم می‌شود.

مرزبان شهید حاج صالح مقدم متولد ۲۶ تیر ۱۳۶۷ بود که بنا بر اطلاعات اعلام‌شده، ۲۱ اسفند ۱۴۰۴ در جریان جنگ رمضان بر اثر حمله به ستاد فرماندهی مرزبانی خوزستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. مزار مطهر این شهید والامقام در قطعه شهدای مدافع حرم اهواز قرار دارد.

اکنون در خانه‌ای ساده در کوت‌عبدالله، نام حاج صالح تنها بر قاب عکس‌ها باقی نمانده است. نام او در خاطره پدری بیمار در چشم‌های منتظر مادر در دستان همسر صبورش در بازی کودکانه فرزندانش و در دل مردمی که گره از کارشان گشوده شد، جاری است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha